تبليغاتX
عاشقانه های لیلی و مجنون
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنین نماند و چنین هم نخواهد ماند
بوسه یعنی قلب تو از آن من بوسه یعنی تو همیشه مال من

سلام. «براي از تو نوشتن بهانه لازم نيست!»

هر ستاره فانوسي است كه در مسير نگاهت آويخته‌ام تا هر لحظه كه از راه مي‌رسي، همه جا چراغان باشد،  هر چند تو آنقدر باشكوه و بزرگواري كه خورشيد هم در پيش نگاه نوراني‌ات كم مي‌آورد.

يادم باشد براي سلامتي‌ات اسفند دود كنم تا بهار حضورت شادابتر از راه برسد.

بهاري‌ترين‌ها!

باران خاطرات بر دفتر شعرم‌ مي‌بارد و واژه‌هايي كه به تو دلبسته‌اند بر سفيدي قلب دفترم مي‌رويند.
واژه‌ها سبز مي‌شوند؛ دفترم سبز، جاي خالي‌ات سبز!

حرف‌ آخرم دلتنگي هميشگي من است و اينكه از تو مي‌خواهم خوشبختي را از واژه‌هايم نگيري.

تو را اسمت سوگند مي‌دهم كه تنهايم نگذاري.

ديگر عرضي ندارم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام.
فرقي نمي‌كند چند شنبه است وقتي كه پلك پنجره‌اي بالا نرفته است و مضمون تازه‌اي زخمه بر تارهاي باد نمي‌زند.
تنها صداي كهنه كلاغي گرسنه ذهنم را به سمت خود مي‌كشد.

فرقي نمي كند چند شنبه است وقتي سراغي از دل ناشكيبم نمي‌گيري؛
وقتي نسيم دلنشيني از سمت مهرباني‌ات كوچه‌مان را به رقص نمي‌آورد.
اينجا خانه‌زاد عنكبوت است وقتي تو نباشي.
محل هجوم موريانه‌هاي دلتنگي ست. بركه خشك تنهايي ست و...

شک نداشته باش که كليد آرامش دقايق من در دستان باوفاي تو است.

زودتر سراغي از من بگير!

زودتر... همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام. نزديك هستی و از من دوري. البته نه مثل آن دو خط موازي؛ بلكه در قلبم هستي و در كنارم نيستي. شايد مثل اسفند و فروردين. من اسفند پير و خسته و تو فروردين شاد و شكوفا. اما درست‌تر اين است كه من پاييزي‌ام. درست نيمه پاييز.
و يادم مي‌آيد: "پاييز بهاري ست كه عاشق شده است."

داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه سطرهاي اين نامه ها آرامگاه خاطرات مرده و واژه‌هاي كوچه بازاري نيستند كه بشود به راحتي از آن‌ها گذشت.
هر كلمه با آب زمزم معطر است و تو بهتر از هر كس مي‌داني كه من چه مي‌گويم.

چقدر حرف هاي ناگفته بر دلم تلنبار شده‌اند كه در هيچ استعاره‌اي جا نمي شوند.
شايد اگر باران ترجمان دلتنگي‌هاي ابر باشد، اين نامه‌ها هم ترجمه تشويش‌ها و هذيان‌هاي شاعرانه من هستند كه قدري مي توانند دل ناشكيب مرا آرام كنند.

باغبان مهربانم!
همه دست‌ها به طمع چيدن به سمت من دراز مي‌شوند،
اين دل تنها در سايه‌سار قبيله دستان تو آرام مي‌تپد.
همين!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام.
اگر مي‌خواهي به رؤياهايم سر بزني، با قايقي بیا كه بتواند از ميان اشك هاي اين كلمات نوراني عبور كند.
دليلِ بودن من در نفس‌هاي صبح!
ديگران حرفهاي مرا نمي فهمند. تنها تو از قبيله زخم‌هايم خبر داري.
تنها تو مي‌‌داني كه ابرها برادران منند و رودها خواهران سفيد بخت ناشكيب من.
تنها تو از قحطسالي دستانم مي تواني خواب خورشيدي نخل‌ها را تعبير كني.
ديگران چه مي‌دانند من و تو در كدام كاسه نوراني صبر ايوب را نوشيده‌‌‌ايم.

عجيب نيست اگر تو را به جان ماه مغموم سوگند دهم كه مرا ببخشي و كوتاهي واژه هايم را بر من نديده بگيري.
حالا ديگر وقت آن است كه از گريبان پاييز شكوفه كنی صبح فرورديني من!
همين. ديگر عرضي ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام!
تو هي از خواب‌هاي آباني من دور مي‌شوي و من هي به دنبالت يكي يكي روزها را مچاله مي كنم.

گمان مبر كه خستگي راه و خاشاك فاصله مرا از پاي مي‌اندازد؛ نه! من از ملكوت مورچه‌ها تجربه فراوان دارم.
آسمان يك روز مهربان است و ديگر روز، عبوس و غير قابل تحمل. اما براي من كه تنها به تو چشم دوخته ام چه فرقي مي كند بر يال‌هاي آسمان راه مي روم يا تيغ‌هاي شبكور زمين.
تنها اگر مي شود كمي آهسته‌تر قدم بردار؛
گاهي براي دل ناشكيب من هم كه شده، به پشت سرت نگاه كن و مرا ببين كه عاشق‌تر از هميشه، پایم را روی رد پاي تو مي‌گذارم.

خلاصه بگويم؛
تنها به اشارات گاه به گاه تو دل بسته ام.
باقي بقاي تو...

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام. سلامي ساده و صميمي به ياري قديمي.
امروز آسمان سر مهرورزي دارد. دسته‌اي پرنده واژه‌هاي دفترم را مي ربايند و –آسيمه سر- به سمت تو پرواز مي‌كنند.
چقدر رؤيايي و دريايي!

اين نامه‌ها آنقدر با اهميت هستند كه سفارش كرده‌ام خطي از آن‌ها را در كفنم بگذارند تا هم جواز عبور من باشد و هم خطي باشد كه به خط نگاه تو ختم مي‌شود.

امروز از باغچه خاطرات تو زنبيلي از واژه‌هاي نو رسيده پاييزي و ترانه‌هاي شاد چيده‌ام.
از اين رو بوي ترنم «بلوط» و «بابونه» خانه‌ام را معطر كرده است.

انكار نمي‌كنم، هر چه دارم از حضور و توجه با طراوت توست؛ و البته از این عشق عظيمي كه شاعران بزرگ آرزويش را دارند.
 وگرنه من كجا و دانستن زبان پرستو‌ها و تعبير خواب آفتابگردان‌ها.

حالا كه ايمن‌ترين نقطه جهان قلب بي‌رياي من است؛
همه پنجره‌ها را مي‌بندم و تنها به تو فكر مي‌كنم و مطمئن هستم كه بهشت همين نزديكي‌هاست.
شايد پشت همين واژه‌ها.
ديگر عرضي ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  | 

با خويش از آسمان خيال آوردي

يک عالم شوق بي مثال آوردي

در بين هزار و چند مجنون ـ امروزـ

در رتبة عاشقي مدال آوردي!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  | 

بيا اي دوست ما را مفتخر کن

رهت دور است، آن را مختصر کن

دل من خاک نيشابوري توست

کرم فرما و از اين دل گذر کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام. حال من خوب است؛ چون از حال تو خبري خوش به من رسيده است.

امروز ميل عجيبي به شعر داشتم و به همين خاطر خون تاكستاني در شريانم جريان داشت.
آنقدر در جذر و مد شعر دويده‌ام كه حالا پيراهنم بوي غزل‌هاي حافظ مي‌دهد و دستانم پر از واژه‌هاي مولاناست.
اين نامه‌ها هم كم‌كم دارند طعم ترانه و تصنيف مي‌گيرند؛ و اينها هم همه از اين است كه تو را شانه به شانه خودم ديده‌ام.

باور كن! اين پايپز زيباي رنگارنگ، جنازه مرده‌اي بيش نيست اگر تو لبخندي به لب نداشته‌ باشي.

در خلوت بي‌انتهايم گاهي از صفاي باطن و مرام تو با خدايم حرف مي‌زنم؛‌
گاه با درخت تنهاي ميدان گل‌نما درد دل مي كنم، گاهي هم با سوسوي ستاره‌اي كه عمر كوتاهش به يك شب نمي‌رسد زمزمه مي‌كنم.

در اين ميان بيشتر اوقات كم مي آورم. سخت است با زبان استعاره از تو گل گفتن و گل‌شنيدن.
درد كمي نيست عاشق بودن و دم نزدن.
من كه اين چيزها را درست نمي‌دانم. تا اينجا را هم تو به من آموخته‌اي؛ وگرنه من كجا اين حرف‌هاي بزرگ كجا؟
به هر حال، كوتاهي‌هايم را بر من خرده مگير!....ديگر عرضي ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  | 

براي ماهي‌ها «کامنت» مي‌گذارم

براي پرنده‌ها «اف لاين»

مي‌خواهم عطر نامت را

براي همة «چت روم»ها بفرستم

مي‌خواهم

«بک گراند» همة دل‌ها تو باشي

                           گل نرگس من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  | 

            شیراز و آب رکنی این جام دلنشین            عیبش مدان که خان رخ هفت کشورش است


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  | 

سلام.
گاهي فكر مي كنم كه از مفهوم عميقي مثل «آه» چه ساده مي گذريم.
حتما براي تو هم این اتفاق افتاده كه گاهي آدم همه دلتنگي هايش را در يك آه ، خلاصه مي كند.
...و من بارها اين « آه » عزيز را را به تو هديه كرده ام.

هر آه، يك شاخه گل سرخ است،
يك سلام ساده و صميمي،
و يك حسرت هميشگي ست كه در انتظار ديدنت بر لبهاي ترك خورده ام مي رويد.
با شكوه ترين گل ها!
مرا به ضيافت مهرباني دستهايت دعوت كن.
تا كي بايد به رؤياي با تو بودن و فال هاي حافظ دلخوش باشم؛
و عصر هاي پنجشنبه به سراغ فالگير زيرك محله بروم و او فنجان هاي قهوه اش را بررسي كند و بگويد كه فردا صبح قاصدكي خبري خوش برايت مي آورد.

حالا ولی من و اين گل هاي بهت زده در مسير صبح،
شانه به شانه واژه هاي عاشق؛
در انتظار قاصدكي،
تنهايي خويش را آه مي كشيم. همين!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت   توسط علیرضا  |